سرخی عقل

امروز رساله عقل سرخ سهروردی را دوباره خواندم. هر بار لذتی بيشتر می دهد. سهروردی در آغاز داستانِِ بازی (انسان) را می گويد که در کوه قاف (ملکوت خدا) اسير صيادان قضا و قدر در دام تقدير توسط دانه ارادت می گردد. آنگاه صيادان چشمهای او ميدوزند و چهار بند (حلقه) به پای او انداخته به دياری ديگر برده و ده موکل بر او می گمارند ( پنج حس خارجی و پنج حس داخلی). آنگاه روزی که چشمان باز کم کم باز می شود می تواند اسارت خود را ببيند و آنگاه در زمانی که موکلان از او غافل بودند لنگان لنگان و حلقه در پا به صحرايي می گريزد. در صحرا شخصی را می بيند که سر و رويش (محاسنش) سرخ بوده است. به او می گويد اي جوان از کجا مي ايي؟ ولي او در جواب ميگويد :

ای فرزند اين جواب بخطاست. من اولين فرزند آفرينش هستم . محاسن من سپيد است و من پيری نورانيم ولی آن صيادان مرا نيز به چاه سياه انداخته و اين سرخی حاصل آميختگی سياهی و سپيدي است. همانند خورشيد که هنگام طلوع از مشرق سرخ می نمايد (محل امتزاج شب و روز).

مقاله زيبايي است. جالب اينجاست که سهروردی از پير سرخ روی در اين جا مثال می آورد که اصلش نور و رويش خاکستر تاريکي است. و اسم رساله اش عقل سرخ است. آيا اين پير صياح و جهانگرد همان عقل است ؟

پير در ادبيات ما نشانه آگاهی است. نشانه منشاء نور و تجربه و پختگی و همان مرشد. پير سهروردی اولين فرزند آفرينش است. يعني اصالتی که سهروردی برای عقل قائل است بيش از هر چيز ديگری است.

اين چيزی است که هم توسط مذهب و هم توسط اکثر فرقه های عرفانی رد می شده است. زيرا عقل همان بند تعبير می شده است. اين بي سبب نيست که يکي از فيلسوفان عارف ما در قرن ششم هجری مجبور است چنين رساله ای در اصالت عقل بنگارد. اين سوالی بوده که همواره پرسيده میشده است و از اين رو شمس پس از سهروردی که از معدود کسانی است که به او خرده نمی گيرد اين جمله را می گويد :

عقل تا سرگاه ره می برَد به اندرون خانه ره نمی برد.

آنجا جايي است که تنها عشق رهنمون است. ولی اصالت عشق نيز ابتدا بايد با عقل محک زده شود. وگرنه اين صدها شريعت و طريقت همه با نيروی عشق (خيالی) پيش رفته اند و به اينجا رسيده اند که فيلسوفان عاشق را گردن زده اند.  

/ 10 نظر / 39 بازدید
فرزند ايران

درود خيلی خوب بود ولی يه ذره کم بود فکر ميکنم اگه کمی بيشتر گسترشش ميدادی قابل درک تر ميشد

forever

در مکتب رندان عقل و عشق عين هم اند.بند نیست رهایی است. پيش و پس نمي برد.به اوج مي کشد.اما در مکتب ناکامان مشتاق .... ای که از کوچه معشوقه ما مي گذری بر حذر باش که سرمی شکند ديوارش

حسین

سلام عشق سیمرغی است کو را دام نیست در دو عالم زو نشان و نام نیست وب فلسفی جالبی داری. یه سری به ما بزن موفق باشی یا علی

پوريا كاظمي

یا علی مدد مثل همیشه بسیار عالی . به ما هم سر بزنید یا علی مدد

ميرحامد

درود بر شما مطلبتان را با دقت خواهم خواند. اما نام وبلاگتان خاطره تئاتر پری صابری را برايم زنده کرد. موفق باشيد.

فريد

گويند هر آن کسان که با پرهيزند زانسان که بمیرند چنان برخيزند ما با می و معشوقه از آنيم مدام باشد که به حشرمان چنان انگيزند یا حق

شملک

آن يار کزو گشت سر دار بلند جرمش اين بود که اسرار هويدا ميکرد

حبيب

با سلام و ارادت جدال بين عقل و عشق؟ يا جدال بين عاقلان و عاشقان؟

vahdat11

ياحق دوست عزیز گاهی هم از عشق زياد مريد ايندر و آندر ميزند تا نشانی يابد که در اينجا نيز به او تکليف می شود استقامت lدر مورد سهروردی من فکر می کنم مقصود عقل بود ولی نه این عقل جزیی شاید مقصود عقل کل باشد دیوانگی ما را بود نسبت به عقل این و آن ماییم و در گیتی زهر فرزانه ای فرزانه تر یعنی تصوف عقل رو رد میکنه ولی کدام عقل رو ممنون از حضور سبزتان در پناه حق