مقام انسان (3)

ابتدا لازم می دانم که از تاخیر بیش از اندازه عذر خواهی نمایم. به نظر خود حقیر وب نوشتی که حداقل هر دو یا سه روز بروز نگردد ارزش سر زدنش را ندارد. حال اگر لطف بیش از اندازه دوستان وب نوشت کم خواننده من را سر پا نگه داشته است، حکایت همان محبت، الفت و نجابت ایرانی است وگرنه ماهها پیش درش تخته می شد.

در این روزها بسیار می بینیم که دوستان از تاخیر در مثنویهایشان سخن می آورند و مهلتی میخواهند تا خون وجودشان به شیری شکرافشان بدل شود و کودک درون وجود خوانندگان را سیراب نماید. من بسیار از این بیان خودداری می نمایم زیرا که آنچه حضرت مولانا را از بیان بازداشت عدم قابلیت پذیرش در حسام الدین به عنوان شنونده بود و نه مولانا به عنوان مصدر کلام. ثانیا حسام الدین به معراج حقایق رفته است نه تلاش در معایش تا هر چه مستعدتر به درک حقایق اولاتر پردازد.

در مورد بزرگی انسان زیاد گقته ام ولی باز هم باید گفت زیرا که سالهاست گفنه شده است ولی اغماض شده. سخن بسیار زیبایی در مقالات شمس است که باز بیانگر بزرگی انسان است. گویی این بزرگ مرد به خوبی ریشه مشکلات اجتماعی را تشخیص داده که در سراسر گفتار خود بدین مهم اشارت داشته است.

« ماهی است که ماهی را می خورد.  در دریا، روشنایی پیدا شد در آب کشتیبان هیچ نگفت. روزی در آن روشنایی رفتیم، روشنایی دیگر ظاهر شد. بعد از آن کشتیبان سجدا گرد، سجده شکر. گفت : اگر اول گفتمی زهره ات بدریدی. آن، یک چشم ماهی بود و آن چشم دیگر آن ماهی.  اگر یک دم برگشتی خراب بکردی و آن ماهی دیگر خردک بود. پیوسته ماهی در دریا متحیر باشد، اما دریا در آن ماهی متحیر است که بدین بزرگی چگونه است و چیست که در من است؟»

هر وقت که به این گفته می رسم یاد این سخن معروف و نغز شمس می افتم که گفته است: آن حطاط سه گونه خط نوشتی ............  آن خط سوم منم.   

/ 5 نظر / 116 بازدید
شملک

ما ز بالاییم و بالا میرویم، ما ز دریاییم و دریا میرویم

اا

[شوخی][چشمک]

اا

فقط میخواستم ببینم این دوتا شکلا چه فرقی میکنن ببخشید[خجالت][ناراحت] میدونم ناراحت میشی واسه اینکه وبت خیلی سنگین رنگینه من اومدم سبک بازی در اوردم بازم میگم ببخشید. پاکش کن خداحافظ

میرحامد

سلام دوست روزی در آن روشنایی رفتیم روشنایی دیگر ظاهر شد. بل حقیقت در حقیقت غرقه شد این انسان مدتها طول می کشد تا پا در آن روشنایی بگذارد، آنگاه که رفت نوری دیگر او را می رباید. تا به کجا؟ شاید این جهان نیز در ما متحیر است؟ اما گفتم آنی بگفت های خموش در زبان نامدست آنکه منم گفتم اندر زبان چو درنامد اینت گویای بی زبان که منم

ح. ا

هوالهو در سرزمین من شاعران معلمان اخلاقند وفیلسوفان تنها به پرسشهای کودکان پاسخ میدهند و تنها عارفانند که خلق را از همه چیز بهره مند می خواهند در سرزمین من هیچ شیخی نیست که در خلوتی عمامه را از سر نینداخته باشد و به مولوی فکر نکرده باشد در سرزمین من شهیدان زنده اند ...[گل]